دسته: بوستان ادب

مثل گرمایِ آفتابِ مهربان در چله‎ی تابستان

به نام حضرت حق شاید کمتر نوشتنم بیش از آنکه ناشی از مشغله باشد، زاییده‎ی تلنبار شدن احساسات و افکارم باشد. حرف‎های از دهان خارج نشده و افکار نگاشته نشده در حلقومم گیر کرده‎...

Share this:

ببین چی می‎خوای از زندگی

عکس از گنبد سلطانیه. اواخر فروردین ۹۸ در روزهایی که برای سمینار IPSS به زنجان رفته بودیم. ببین چی می‎خوای از جونِ این زندگی دوست من. می‎خوای زندگی کنی یا ادای زندگی کردن رو...

Share this:
شمع‎ها و آرزوها

شمع‎ها و آرزوها

به نام حضرت حق؛ به‎نام “خالق کل شیء”؛ به‎نام کسی که “یادش آرام‎بخش دل‎هاست”. یک امشب را رها بشم از قالب‎ها و قیدهای نوشتارِ معیار فارسی و ساده و خودمونی بنویسم. می‎دونی؟ من هیچ‎وقت_...

Share this:
شبی تاریکِ تاریک

شبی تاریکِ تاریک

شبی تاریکِ تاریک است و دراز و ساحل در آن دوردست‎ها و دریا پر از امواج سهمگین و این منم؛ در حال پارو زدن به سوی آن ساحل؛ به سوی آن مقصد به سوی...

Share this:

این نیز بگذرد

غم چنان زهر تلخی در گلویت می‎ریزد که می‎پنداری با عمری عسلِ شادی در دهان گذاشتن هم کامت شیرین نمی‎شود. چنان خنجری در سینه‎ات فرومی‎برد که می‎پنداری زخم حاصلش هیچگاه ترمیم نمی‎یابد. ولی چنین...

Share this:
از امید؛ از شادی؛ از قرآن

از امید؛ از شادی؛ از قرآن

یَا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ (یعقوب گفت) ای فرزندان من بروید و از حال یوسف و برادرش تحقیق کنید...

Share this:

به یادِ یارِ سفر‎کرده

گلدان‎های آویزان از بند خانه‎ات.   **”همه ساعت نه صبح دم مسجد بیایند” این جمله را پدرم گفت و سیاه‎پوشانی که دورش بودند هم آن را تایید کردند. داشتند برایت تعیین می‎کردند که بدنت...

Share this:
گویِ چوگان

گویِ چوگان

از من مپرس که “چه کنم؟” و “تو چه کردی که چنین شدی؟” و “چگونه چنان شوم؟” خیلی دوست داشتم چوگان‎باز باشم و جواب پرسش‎هایت را هم بدانم و هم بدهم. اما من اکنون...

Share this:

آنکه عمری در پی او می‎دویدم کو به کو

عصری پیش از ماهِ مبارک رمضان بود که با پویا و محمدحسین- از دوستان دانشکده‎ی داروسازی- در پارک قرار گذاشتیم تا هم در مورد مسائل کاری و آینده‎مان صحبت کنیم، هم گپی زده باشیم...

Share this:

چه زود رفتی

هیچ سالی به اندازه‎ی امسال از رفتنت ناراحت نبوده‎ام. امسال بیش از همه سال به تو احساس نیاز می‎کردم؛ به اینکه بیایی و حال و هوای دلِ من را عوض کنی. به اینکه بیایی...

Share this: