دسته: داستان

کیف پول

کیف پول

بالاخره بعد یک ماه بدبختی و پشت میز خیاطی نشستن و کیف پول چرم خوشگل دوختن برای پولدارهای شهر، کارخونه حقوقمو داد. من هم رفتم با اون پول‌ها کیف پول بخرم، البته نه از...

Share this:
من که می‌دونم

من که می‌دونم

من که می‌دونم…آخرش اون روزی که همه‌ی ما ازش واهمه داریم می‌رسه. روزی که آدم فضایی‌ها به سیاره‌ی ما می‌آیند تا ما رو بخورند. البته نباید این قضیه باعث بشه ماها خدای ناکرده نگرش...

Share this:
منظورت ازیناست؟

منظورت ازیناست؟

پس از خستگی بسیارِ تهران‌گردی به هتل برگشتم تا استراحت کنم. با کارمند خوش‌هیکل سیبیلوی هتل، آقای صانعی، که در این چند روز با هم رفیق شده بودیم خوش و بش و شوخی کردم...

Share this:

آخرین خواهش

نه؛ من هیچ‌وقت آن شب سرد را فراموش نمی‌کنم. آن شبی که اصغر سوسکه، جد معظم ما، آن در درخشان، آن یادگار خوبان، آن زیباروی خوش‌اندام در حال جان دادن بود. خواهران جیرجیرکمان در...

Share this:

وقتِ رفتن

امشب پتوی پرهام گم شد و هرچه گشتیم پیدا نشد. پرهام معتقد است که آدم فضایی‌ها پتویش را دزدیده‌اند، اما من نظر دیگری دارم: وقت رفتن فرا رسیده بود. بالاخره هر پتویی به سنی...

Share this: