روزگار کودکی

مطالب مرتبط

6 دیدگاه‌

  1. فتوحی گفت:

    سلام
    خیلی بامزه نوشته بودید. هنر نویسنده اینه چیزایی که دیگران در یک خط می‌نویسند و یا می‌گن رو در چندین خط شرح و بسط بده و یک گزاره‌ی خبری ” بخشی از کودکی من در مصاحبت حیوانات سپری شد ” رو تبدیل به یک داستان خواندنی کنه.
    آفرین!

    • محمد روفرش‎باف گفت:

      سلام.
      مرسی از کامنت دلگرم‌کننده‌تون. ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندید.
      خوشحالم که دوست داشتید.

  2. گندم گفت:

    سلام چقدر دلنشین بود برام. چقدر صحنه سازی هات قشنگ و خوبن
    منم یادمه بچه بود زیاد از این جوجه رنگیا میگرفتم از اینا که همش میان تو خونه و تو تخت در کل دنبالمونن
    ولی یه بار که داشتم ورجه وورجه میکردم اومد زیر و پام و…..
    بابام هیچوقت سوسک رو نمیکشت می‌گرفت مینداخت تو کوچه برا همین تو امر سوسک گرفتن خبره شدم با دستمال یا نایلون میگرفتم مینداختم بیرون مگه مواقعی که خیلی چموش بودن که بعد کشته میشدن

    • محمد روفرش‎باف گفت:

      سلام.
      خیلی ممنونم ازتون.
      اتفاقاً من هم وقتی حدوداً شش سالم بود پام روی یک جوجه رنگی رفت و بیچاره مرد.
      یک بار یکی دیگه‌شون افتاد توی ظرف آب که براش گذاشته بودیم و با اینکه سشوارش کردیم نمی‌دونم چرا مرد.
      یک بار هم یک کرم ابریشم داشتم که با اتفاقاتی که وقتی توی پیله بود سرش اومد هیچ وقت پروانه نشد.
      آمار تلفات حیواناتی که من مسئول نگهداریشون بودم تا حدود ده سالگی زیاد بود. ولی بعداً آمار بهتر شد. 🙂

  3. وجوج گفت:

    من تا قبل از اینکه خواهرم به دنیا بیاد یه حس خواهرانه به جوجه‌ای که بزرگش کرده‌بودم داشتم.حتی یکبار لباسی که عمه‌م برام سوغاتی آورده‌بود رو تن مرغ بیچاره کردم و بعد گمونم عمه فهمید چه بلایی سر لباس آوردم و حسابی ناراحت شد.بعدش هم مرغ رو فروختن و تصمیم گرفتن برام خواهر بیارن.

    • محمد روفرش‎باف گفت:

      🙂
      بامزه بود. مرسی که نظر دادید.
      راستی وبلاگتون رو هم دیدم و از بعضی پست‌هاش خوشم اومد. با اکثر وبلاگ‌ها که چک می‌کنم متفاوت بود حال و هواش.
      به گمانم باید کنکوری باشید. امیدوارم به خوبی این سال رو بگذرونید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *